220
-
تاریخ: 1397/12/26 ساعت: 2:36
خسته، نا امید و داغونم از خودم... این که هر جا می شینم بهم میگن خفته شو و حرف نزن و بعد که حرفی نمی زنم و ساکتم و می خوام کار به کار کسی نداشته باشم تا باعث ناراحتی نشم همه میگن چته؟ چرا داغونی؟ چرا ساکتی؟ خب لامصب یعنی تو نمی دونی؟ واقعاً دیگه خسته ام... دوست ندارم حرف اضافه ای بزنم...
221
-
تاریخ: 1397/12/26 ساعت: 2:36
روزا می گذره و هر روز بی میل تر از دیروز نسبت به نوشتن حرف هایی که باید گفت. سرکار یه روز خوبم یه روز بد. یه روز کول و فان یه روز دپرس و سرد. تنها به خاطر این که حال دیگران رو نگیرم و ازم سوال نپرسن چ
222
-
تاریخ: 1397/12/26 ساعت: 2:36
این روزا تقریبن جزو بدترین روزای زندگیمه. هر چند خودم انتخاب کردم و خواستم و چاره ای جز این نمی بینم ولی خب حقیقت اینه که سخته. با یه سری آدم مزخرف دارم صبح تا شب کار می کنم که مدام در حال اذییت کردنم
223
-
تاریخ: 1397/12/26 ساعت: 2:36
تاسوعا و عاشورا هم گذشت... مثل بقیه مسائل خیلی کمرنگ تر از سال های گذشته... بیشتر از یه ماه و نیم از سفر می گذره و هیچکیو ندیدم همچنان... رابطه ام هر روز داره با دوستا و به اصطلاح همکارا کمرنگ تر میشه
224
-
تاریخ: 1397/12/26 ساعت: 2:36
هنوزم بعد سال ها اینجا تنها جاییه که دلم براش تنگ میشه و دوست دارم بیام بنویسم. خیلی برام مهمه که حداقل ماهی یک بارو بنویسم که الآن دیدم ماه پیش یادم رفته و چیزی ننوشتم، البته بیشتر به خاطر وسواسه فکر
225
-
تاریخ: 1397/12/26 ساعت: 2:36
همه چی قدیمیش خوبه، از جمله از نوع رفیقش! امشب عکسمو توی اف بی عوض کردم امین واسم کامنت گذاشت و شروع کردیم به چت کردن... امین جزو بهترین دوستای پیش دانشگاهیم بود که مدت کمی با هم بودیم ولی بهترین و قش
226
-
تاریخ: 1397/12/26 ساعت: 2:36
چون می گذرد غمی نیست... گفتم یه چی گفته باشم فقط... چقدر روزا داره زود می گذره. خیلی مزخرفه...
217
-
تاریخ: 1397/3/1 ساعت: 15:45
متأسفانه حتی می ترسم برم بخونم پارسال این موقع چی گفتم و چه تص
212
-
تاریخ: 1396/9/19 ساعت: 10:17
انتظار خبری نیست مرا... زندگی در جریان و من کما فی سابق مشغول حیات... ابتدای این ماه با همکاران مشهد رفتیم که بسیار خوب بود و خوش گذشت... پریروز هم با همکار و عده ای از دوستان قدیمی از صبح بیرون رفتیم و روز خوبی در کنارشان سپری شد... در دفتر هم طبق روال مشغول کار و انجام وظیفه ایم و صبح را به شب می ...
204
-
تاریخ: 1396/9/7 ساعت: 10:29
دیگه تصمیم گرفتم هیچ وقت اینجا نگم که می خوام زود زود بنویسم چون همیشه برعکس میشه و اصن دیگه نمیام. به شدت حالم خرابه و این خرابی رو ریختم توی خودم و دارم می سوزم... این چند وقت اتفاقای مختلفی افتاده که خورد خورد جمع شده و باعث این حال شده... از جلسه افتضاح اون روز بگیر تا متنفر شدن از خودم به خاطر ...
205
-
تاریخ: 1396/9/7 ساعت: 10:29
فکر کنم این اولین پستمه که دارم با گوشی مینویسم. حالا نمیدونم چه اصراریه ولی خب دوست داشتم بیام بنویسم که بالاخره کامپیوترم رو بعد از بیش از ۱۲ سال امشب ۷فروردین فروختم و خلاص شدم… حالا هم دلم نمیاد خرج کنم لپ تاپ بخرم! تا وقتی بود شاید هفته ای یک بار روشنش میکردم حالا که نیست همش احساس می کنم یه چی...
206
-
تاریخ: 1396/9/7 ساعت: 10:29
نمی دونم این روزا من دارم بی دینو ایمون تر می شم با دیگران چون امسال حتی بیشتر از پارسال میل و رقبتی به هیئت رفتن نداشتم و جز دیروز ظهر تاسوعا که طبق سنت هر ساله با پدر و دوستاش میریم حسینیه دیگه هیچ جا نرفتم. وقتی این وضع افتضاح و حال به هم زن اکثریت مردمو تواین شبا می بینم که واسه هر کاری میان بیر...
207
-
تاریخ: 1396/9/7 ساعت: 10:29
چند روزیه کلن داغونم. حتی حس و حال حرف زدن با کسی هم ندارم و فقط از روی اجبار جواب میدم یا الکی می خندم که سوال اضافه ازم نپرسن چته!؟ امشب حسین رو تقریباً بعد از ده روز دیدم تعریف می کرد دوباره با یه دختره جدید رفیق شده و دنبال این بود فردا پ رو ببره خونه! نمی دونم این بشر کی خسته می شه از این کارا ...
211
-
تاریخ: 1396/9/2 ساعت: 6:11
بلاخره بعد از چهار سال و نیم اگر خدا بخواد ایشالا، قسمت شده چهارشنبه همین هفته با بچه های دفتر داریم میریم مشهد زیارت امام رضا. برای من که تو دنیا عاشق امام رضا و امامزاده صالح ام عالیه و واقعاً از این اتفاق خیلی خوشحالم. با وجود این که
208
-
تاریخ: 1396/8/26 ساعت: 20:41
این بار بالاخره چن وقتی هست لپ تاپو خریدم و این بار دارم با لپ تاپ اینجا می نویسم ولی حس حرف زدن نیست. این روزا اکثراً درگیر قراردادام، روزای خیلی سختیو پشت سر گذاشتم و تقریباً اگر چشم نزنم خودمو کارم کمی سبک تر شده تا فردا دوباره برم دفت
209
-
تاریخ: 1396/8/26 ساعت: 20:41
یه مدت زیادیه، فکر کنم دو سه سالی میشه حس و حال هیچ کار و حرکت جدیدی رو ندارم؛ کمترینش این که نه حس سریال دیدن دارم مث سایق نه کتاب خوندن و نه فکر و کار جدیدی. این بی حس و حالی خیلی حس بدیه، این که می خوای یه کاریو انجام بدی ولی هیچ وقت
210
-
تاریخ: 1396/8/26 ساعت: 20:41
واقعاً اشکم داشت در می اومد وقتی عکسا و فیلمای مردم زلزله زده کرمانشاه رو می دیدم به این روز افتادن و این که مردم کل ایران به چه شکلی دارن کمک می کنن... بدبختی بیشتر نحوه کمک کردنا و خبرا و حاشیه هایی هستن که آدم به گوشش می رسه، فقط بای
203
-
تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 8:34
همه چیز پیش میره و روزها یکی پس از دیگری می گذره... این چند روز طبق توصیه دوستان بیشتر سعیم رو کردم با همه خوب باشم و با سیاست برخورد کنم و خب همینطور هم به همین نسبت همچنان زیر آب زدن همکاران عزیز تر از جان به گوش میرسه و من فقط شنوده ام! اون هفته بچه ها نگرانم بودن هی بهم زنگ می زدن و مدام حالم رو...
200
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 3:03
از آخرین باری که سر زدم اینجا بیشتر از یک ماه می گذره. این یعنی توی این مدت هم خوش گذشته خدا رو شکر و هم درگیری ها و کار خیلی بوده که سر نزدم. اصولاً بیشتر اوقات وقتی به اینجا زیاد سر می زنم که اوضاع بر وفق مراد نیست و روزگار خوب پیش نمیره، همیشه دوست داشتم به صورت مستمر اینجا بنویسم و یا موقع خوشحا...
201
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 3:03
کل امروز کار داشتم به خاطر همین زمان خیلی سریع گذشت. یه تایم خیلی زیادی رو پیش س.ق بودم دختر خیلی خوب و درستیه، اعتقاداتش رو خیلی قبول دارم. واقعاً امیدوارم از خدا هر چی می خواد بهش بده. امشب بهزاد رو دیدم دنبال خونه بود و جایی رو که قرار بود امشب بره با خانومشش ببینه رو بهم نشون داد. بعدم با هم یه ...