272
-
تاریخ: 1399/2/10 ساعت: 8:18
امروز آخرین روز ساله... کی فکرشو می کرد امسال اینجوری تموم شه... فکر کنم تقریبن یک ماهه کلاً همه چیز به حالت نیمه تعطیل در اومده و هیچ کار و سرگرمی خاصی نیست... هر سال می گفتیم امسال اصن حال و هوای عی
273
-
تاریخ: 1399/2/10 ساعت: 8:18
یکی از چیزایی که جدیداً خیلی برام پر رنگ شده بی حوصلگیمه. نمی دونم واقعاً سن میره بالاتر این اتفاقا می افته و طبیعیه یا برای من خیلی محسوس شده. یه جورایی هم به نظرم بی انگیزگی هست.مثل همین بلاگ نویسی.
274
-
تاریخ: 1399/2/10 ساعت: 8:18
همچنان هفته ای یه بار می رم سرکار و دیگه این روال بیکار بودن صوب تا شب و دورکاری عادی شده و از این که بیرون نمی رم دیوانه نمی شم و عادت کردم...یه اتفاق دیگه افتاد. نمی دونم بگم خوبه یا بد. هم خیلی آرز
275
-
تاریخ: 1399/2/10 ساعت: 8:18
خواستم بخوابم یادم افتاد این نقطه مهم تو زندگیمو یادم رفت ثبت کنم. این که امروز رسماً بهم گفته شد دارم منتقل می شم یه بخش دیگه. فکر کنم غمگین ترین آدم رو زمین منم الآن. دیگه تصمیم گرفتم ناشکری نکنم و چیزی نگم اما واقعاً ناراحت و دل تنگم. به اضافه این که به شدت از این اتفاق و تغییر می ترسم...خدایا خو...
277
-
تاریخ: 1399/2/10 ساعت: 8:18
دلم برای اون روزا تنگ شدهروزای گرم تابستونروزایی که بی خیال دنیا آسمون رو نگاه می کردم ابرها شبیه چیه...
268
-
تاریخ: 1398/12/28 ساعت: 15:28
دیگه خسته شدم بیام اینجا از این بنویسم که با فلانی دعوام شد.چرا انقدر آدما لاشین واقعن؟ همه فقط شدن ظاهر و لب و دهن.امروز ظهر بعد از این که فرم تغییر کرد سریعاً به همه اطلاع دادم چون تو اوج و پیک کار
269
-
تاریخ: 1398/12/28 ساعت: 15:28
- یه روز از تعطیلات گذشت و دو روز خوبه دیگه در پیشه.یکی از قابلیت هایی که دارم اینه که می تونم روزای تعطیل کلاً هیچ کاری نکنم.کلاً تا چشم باز می کنم ظهر شده. بعدم تا به خودم میام عصر شده. بعدم با رفیق
270
-
تاریخ: 1398/12/28 ساعت: 15:28
چند روزیه مرخصیم. مثل روزای عادی می گذره. نه کاری نه هدفی فقط همینجوری می گذره و می گذره...هوا دیشب به 6- درجه رسیده بود... هوا بسی ناجوانمرده سرده و هیچی بیشتر از خوابیدن تو خونه زیر پتو حال نمیده...
271
-
تاریخ: 1398/12/28 ساعت: 15:28
شنبه ساعت 4:30 صوب از مهمونی برگشتم دو ساعت بعد بیدار شدم رفتم سرکار، برعکسه همیشه ساعت 9 شب تعطیل کردم اومدم خونه... هم داشتم از خواب می مردم هم نگران گزارشه پر از غلطم بودم که باید فردا تحویل بدم هم
261
-
تاریخ: 1398/11/5 ساعت: 22:01
کلاس شبه این هفته رو کنسل کردیم و کلی حال داد...کارم هم بیشترشو ازم گرفتن و تقریباً دیگه بیکارم...
262
-
تاریخ: 1398/11/5 ساعت: 22:01
- ظاهراً این سردرد تمومی نداره و شب و روز، تو خواب و بیداری همراه منه...احساس می کنم شده جزوی از وجودم و دارم تحملش می کنم و داره ذره ذره وجودمو پیر می کنه...تنها راه چاره ای که برای خوب شدنش فهمیدم ا
263
-
تاریخ: 1398/11/5 ساعت: 22:01
چه اوضاع خسته کننده و بدی شده. یک هفته اس که هر روز داره خبر بد و بدتر میاد، هر روز یه سری آدم دارن جونشونو از دست میدن و آدم جز تأسف خوردن کاری نمی تونه بکنه. بدتر از همه این که یه سری آدم بی سواد با
264
-
تاریخ: 1398/11/5 ساعت: 22:01
شاید به حرأت بشه گفت این هفته سخت ترین هفته کاریم بود...از آخر هفته قبل سایت و پرداخت ها به مشکل خوردن، به یه سری مشکل و مغایرت حاد بر خوردیم و از استرس یخ زده بودم و آخر هفته هم که با یکی از رئیس هام
265
-
تاریخ: 1398/11/5 ساعت: 22:01
- فردا باز دوباره امتحانه، یعنی واقعاً دیگه دهنم سرویس شده دقیقن هررررررررررررررررر هفته امتحانه. هر هفته ام می گم سری بعد می خونم ولی باز تقلب می کنم... این ترم وسطه هفه بعد تموم میشه و 4-5 روزی تعطی
266
-
تاریخ: 1398/11/5 ساعت: 22:01
- امروز اولین برف اومد. البته اولین برفی که ادامه دار بودو نشست...حتی به برف دست هم نزدم و حال و حوصله برف بازی نداشتم...فقط صبح ذوق داشتم مثل بچه مدرسه ای ها تعطیلمون کنن یا حداقل مثل دو سال پیش بگن
267
-
تاریخ: 1398/11/5 ساعت: 22:01
- امروز تو مترو دو تا پسره کنار هم نشسه بودن تو اون شلوغی، گرما و بوی گند عرق یکیشون یه ظرف غذا از تو کیسه اش در آورد شروع کرد به عدس پلو خوردن! واقعن دیگه فقط همین یکیو تو مترو ندیده بودم که دیدم...-
259
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 1:46
خونه رو عوض کردیمتمام کارا رو دارن ازم می گیرن و به زودی بیکار می شمانقدر کار دارم که ریدم و وقت کم میارمامروز با رئیسمون دعوا کردم و وقتی اومدم بیرون داشتم بهش فوش مادر می دادم شنیددارم بگا می رم واقنفقط یادم افتاد که اینجا هم برای حرف زدم وجود داره:(
260
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 1:46
خب اینم دومین پست از خونه جدید...از بس موقع اثاث کشی دهنم سرویس شد اصن فس شدم. یه هفتس فقط مث جنازه می رسم خونه می خوابم و صوب با بدبختی بیدار می شم می رم سره کار.به نکشی افتادم. خونه جنازم، سرکار حال
249
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:46
امروز هم رئیس سابقمون برای اولین بار اومد دم اتاق بهم گفت بیا یه دقیقه... دو تا چایی ریخت و نشستیم تو اتاقش شروع به صحبت کرد... دست و پام و صدام می لرزید فقط... گفت اوضاع اون کارت که می گفتی چطوره؟ ال
250
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:46
- خب... تاسوعا و عاشورای امسالم رسید... شاید چون بیشتر مردم مسافرتن اینجوری بی حس و حاله و شایدم به خاطر بی اعتقاد شدن و بی حس و حال شدنشون! همه اینا رو میشه به بی حس و حال بودن خودمم ربطش داد که همه