خرید بک لینک

درباره سایت

یه پسر

امکانات وب

چه خبر از این کشتی به گل نشسته بی مسافر؟

شاید یک روز اومد اینجارو به کل فراموش کردم

فراموشی گرفتم...

رمزشو فراموش کردم

یا شاید واقعاً یادم رفت همچین جایی هم بوده!

شایدم بلاگفا دیگه تعطیل کرد و کل آرشیوم حذف شد...

برچسب: نویسنده: پارسا قربانی تاريخ: دوشنبه 4 تير 1403 ساعت: 14:37

به کل اینجا رو فراموش کرده بودم!چند روز پیش بالاخره چشم ما به برف و بارون روشن شد... نمی دونم چجوری بگم ولی خیلی حس خوبی بود که بالاخره صدای بارون داره میاد و شهر سرد و خوش بو شده... بالاخره رفتیم برف بازی و چهره مردم رو مثل تمام روزهای برفی شاد و خندون دیدم... .خیلی عجیبه اگر این حرفو چند سال پیش می زدم یکی میومد بهم می گفت زیر پیک نیکو کم کن ولی ما امسال یک پاییز و یک نصفه زمستون بی برف و بارون رو گذروندیم و این چیزا برامون شده آرزو و دل خوشی... .به حدی سرمو شلوغ کردم که همه زندگی یادم رفته و انقدر سریع زمان می گذره که نمی فهمم چه داره به سرم میاد... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پارسا قربانی تاريخ: پنجشنبه 28 دی 1402 ساعت: 11:22

بعد از مدت ها رفتم توی رابطه و شکست خوردم. واقعیتش با کلی ترس و لرز رفتم جلو و انتخابی نبود که اونقدرها بهش مطمئن باشم، ولی خب به خاطر چراغ سبز خودش پیشنهاد دادم. هیج چیزی به جز هوس زودگذر نبود. هزار و یک بار به خودم گفتم سمت همکار نرو الاغ جان! حالا بیشتر از این که ناراحت از بین رفتن این دوستی مسخره و بی مسما باشم باید نگران رفتار و آینده مون سرکار باشم. البته بازم منکر این نیستم که کم اشتباه نداشتم و جدیش نگرفتم ولی واقعاً رفتارش یه مدلی بود و مطلوب من نبود و هر چی سعی کردم صحبت کنیم نشد...این آدمیزاد خیلی جالبه خودش اشتباهو می دونه ولی بازم سمتش میره و اینجوری به غلط کردن می افته و باعث به وجود اومدن ناراحتی میشه... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پارسا قربانی تاريخ: دوشنبه 23 مرداد 1402 ساعت: 11:45

درباره خوب و بد ماه نظری ندارم هنوز. ولی خب گذشت...

برچسب: نویسنده: پارسا قربانی تاريخ: دوشنبه 2 مرداد 1402 ساعت: 21:21

انقدر نمیام نمی دونم از چی و کجا و کِی بنویسم؟ هستم... نفس می کشم... خیلی شلوغم و فکرم و ذهن و خیالم کمی تا قسمت زیاددددددد آشفته هست...

برچسب: نویسنده: پارسا قربانی تاريخ: شنبه 31 تير 1402 ساعت: 11:43

دیشب عروسی امیر گ بودیم.

بله بالاخره امیرم ازدواج کرد و رفت...

خوب بود، خوش گذشت...

تو چشماش نگاه می کردم و بغضم می گرفت... این همون امیر خودمونه انقدر بزرگ و مستقل شده که الان عروسیشه...

چند وقت دیگه ام میره آلمان و تمام...

برچسب: نویسنده: پارسا قربانی تاريخ: شنبه 31 تير 1402 ساعت: 11:43

شب سال نو تا 12:30 این حدودا با حسین قهوه خونه نشسته بودیم و قلیون می کشیدیم و خیلی متعجب از این موضوع که با وجود این که ساعت 5 صبح سال نو میشه چقدر امشب خلوته و تو راه برگشت به خونه هم این موضوع خیلی برامون عجیب بود بود و با خودمون حدس زدیم شاید چون نصفه شبه و چند ساعت مونده به سال نو خیابونا این شکلی شده و دیگه همه جمع کردند رفتن... رسیدم خونه، به صورت خیلی عجیبی همه بیدار بودن! بلافاصله رفتم دستشویی و بعد از چند دقیقه شنیدم همه دارن اسممو صدا می زنن و با خودم گفتم نیگا کن! حالا ما دو دقیقه اومدیم اینجا همه می خوان از سرویس استفاده کنند... تا این که با خونسردی تمام کارمو انجام دادم اومدم بیرون دیدم بلهههههههه سال نو شده و همه دارن به هم تبریک میگن و من اشتباه فکر می کردم ساعت 5 صبح سال نو میشه... خلاصه کلی خندیدم و این اتفاق خنده دار رو به فال نیک گرفتم و به قول بعضی ها تا آخر سال همش تو دستشویی ام و یکییشونم گفت خیلی ببخشید برات سال عنی میشه و الحق که چه خوب گفت... چون...روز آخر سفرمون به شمال و در راه برگشت بعد از دعوایی که من با خواهر داشتم و از ماشین پیادش کردم، مامان رفت دنبالش و توی جنگل گم شد و ساعت ها دنبالش گشتیم، نه آنتنی بود نه مأموری بود نه هیج راه ارتباطی... از حدود ساعت 10 صبح غیبش زد... دیگه داشتیم دره رو نگاه می کردیم و فکر می کردیم شاید خدایی نکرده افتاده اونجا... اما هیج اثری ازش نبود... یک هتل گیر آوردم و تماس گرفتم پلیس... وقتی تماس گرفتم بغضم ترکید و در حال گریه می گفتم مادرم جنگل های... گم شده و به شما اطلاعی ندادند؟ مشخصات رو گرفت و گفت به نزدیکترین کلانتری مراجعه کنید... وقتی بغضم ترکید فهمیدم چقدر همین چند ساعت نبودنش و این فکر و خیال های آشفته ای کادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پارسا قربانی تاريخ: دوشنبه 4 ارديبهشت 1402 ساعت: 18:33

بازم مثل هر سال حس عید نیست ولی خب نزدیک عیده و چشم به هم بزنی سیزده روز تعطیلات هم سپری میشن...با بهترین دوست و همکارم این سه چهار روز رفتیم شمال و حسابی خوش گذروندیم. بهترین دوست و همکاری که حدود ۲۵-۶ ماه در کنار هم بودیم و سال ها دور از هم به شکل همکاری ساده مشغول به کار بودیم... بعد از آشناییمون هم بعد از این بیست و خورده ای ماه خیلی عجیب و بد از هم جدا شدیم و با انتقال من به جای دیگه همه چیز کمرنگ شد... تا این که دوست و همکار عزیزم امروز آخرین روز کاریش بود و فردا ان شااله به افتخار بازنشستگی نائل میشه. واژه دوست و همکار دیگه بی معنا میشه و جای خودش رو به دوست عزیز بازنشسته ام میده... هنوز باورش سخته و برام باور نکردنیه ولی همه چیز به همین سادگی تموم شد و رفت...کی می دونه؟ بیست سال دیگه که ان شااله نزدیک بازنشسته شدنمه من زنده ام؟ هنوز با هم در ارتباط هستیم؟ چرا همه این روزها که در کنار هم بودیم اصلاً به رفتن و خداحافظیش فکر نکرده بودم و الآن انقدر آشفته و ناراحتم...؟پ.ن: اسم دوست عزیزم م.ا.ر.پ هست. (ی تریلی اسمه برا خودش ) ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پارسا قربانی تاريخ: چهارشنبه 24 اسفند 1401 ساعت: 20:37

هر روز سعی می کنم زودتر برگردم بیام خونه و دیگه به مانیتور و... نگاه نکنم ولی انگار نشدنی شده و زودتر از 8 شب خونه نیستم.امشب در راه برگشت ناگهان با یک چهره آشنا مواجه شدم، اول راهمو گرفتم رفتم ولی دوباره سرمو آوردم بالا و دیدم بلهههههه مهران خودمونه. خیلی حس خوبی بود بعد از حدود شش ماه همدیگه رو دیدیم.خیلی جالب تر این که یک هفته، ده روز پیش به شدت به یادش بودم و خواستم باهاش تماس بگیرم ولی غرورر و خودخواهی جلومو گرفت و با خودم گفتم ولش کن بذار یک بارم اون تماس بگیره و این کارو نکردم تا این که یک باره امشب دیدمش... قشنگی و جالبیش اینه بود که اخیراً خیلی دارم به این فکر می کنم که آدمایی که بهشون فکر می کنم و برام اهمییت دارن یک دفعه این شکلی پیداشون می شه و می بینمشون!صد درصد بارها و بارها از این دوست عزیز اینجا نوشتم، فکر می کنم قدیمی ترین و ماندگارترین دوستم هست که از دوران راهنمایی همدیگه رو می شناسیم تا به امروز... تنها رفیقی که جیک و پوک همه زندگی منو از گذشته می دونه و فقط کافیه تا خبط و خطایی ازم سر بزنه تا پاره پارم ام کنه....خلاصه کمی صحبت کردیم و درد و دل و این که مشکلات ریادی داشته و پشیمون شدم از این که باهاش تماس نگرفتم، واقعیتش این دیگه توقع زیادیه از افراد توی این دور و زمونه با این همه مشکلات و گرفتاری که منتظر تماس ازشون باشی و به نظرم هر وقت یاد طرف افتادیم و باحاش حال کردیم، دلی باید باهاش تماس بگیریم... امیدوارم هر جا هست خو و خوش و سلامت باشه، معلوم نیست دیگه کی همدیگه رو ببینیم...البته اینم یادم رفت بگم تنها دوست عزیزیه که تولد منو یادشه و تقریباً در 90% شرایط شرمنده ام می کنه و هدیه میده... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پارسا قربانی تاريخ: سه شنبه 3 آبان 1401 ساعت: 17:31

قرار بود از جمعه تا دوشنبه شمال باشیم ولی به خاطر اشتباه مسئول هماهنگی اسمم رد نشده بود و شمال رفتنمون کنسل شد و وقتیم پرسیدم چرا همچین اتفاقی افتاده رئیسشون خانم.س گفت تا حالا سابقه نداشته و خودش رفته کربلا و یکشنبه بیا ببینیم چه اتفاقی افتاده و باید چیکار کنیم... خلاصه بعد این همه برنامه ریزی حال هممون رو گرفت... همینطوری مشعول فحش دادن بودم که به استاد راهنمام پی ام دادم چی شد بالاخره ظرفیت خالی نشد؟ تا این که بلافاصله بهم گفت تماس بگیرم و تا تماس گرفتم گفت امروز صبح دنبال شماره ات بودم و حتماً یکشنبه صبح اول وقت برم کد دفاع بگیرم برای 30ام چون ظرفیت باز شده. منو بگی از خوشحالی بال در آوردم. بعد از 5 ماه انتظار یک دفعه و بعد از این اتفاق ناراحت کننده همچین خبر خوبی بهم رسید و دیگه از خوشحالی نمی دونستم چیکار کنم...پیش معین بودم اون لحظه، بهم گفت شک نکن یک خیری بوده شمالتون به این شکل کنسل شده و یک دفعه بلافاصله این درست شد، من بعد از این اتفاق و حرف واقعاً ایمان آوردم به این اتفاق و این که واقعاً باید قربون حکمت خدا رفت. هیچ چیزی تو این دنیا بی حساب کتاب و بی حکمت نیست. اگر ما شمال بودیم دیگه فرصت انجام کارهای اداری و آماده کردن مقدمات دفاعم نبود و می رفت برای یک ترم بعد و داستان های خودش.. خلاصه که خدایا شکرت واقعاً بالاخره بعد از این همه انتظار کارم درست شد.حدود 10-11 سال پیش که دفتر فنی کار می کردم یکی از کارام ادیت پایان نامه بود، سال 89 یادمه ساعتی 10تومن بود و سال 90 شد ساعتی 15ت، اون موقع واقعاً پول بود! حقوقم روزی 10ت بود، یادش بخیر ادیت پایان نامه عالم و آدم رو انجام می دادم و کار پایان نامه خیلی هارو انجام می دادم بدون این که ازش سر رشته ای داشته باشم و برای خودادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پارسا قربانی تاريخ: سه شنبه 3 آبان 1401 ساعت: 17:31

- نمی دونم چرا مینویسم و حتی نمیدونم چی بنویسم، بهتره چیزی نگم...- فقط خیلی کوتاه بگم بالاخره ساعت 8صبح 30شهریور 1401 یه روز ماندگار و خاطره انگیز شد برای من و تونستم با نمره کامل 17.99 از پایان نامه ام دفاع کنم.چه روزهای سخت و پر استرسی بود؛ شب قبلش فقط یک ساعت خواب به چشمم اومد.زمانی که استاد راهنما و داورها ایستاده بوند و نمره ام رو اعلام کردند و تشویقم کردند رو میشه جزو بهترین لحظات زندگیم توصیف کرد، انقدر خوشحال و سبک بال شده بودم که احساس آزادترین و رهاترین آدم دنیا بهم دست داده بود.خدای عزیزم شکرت بابت همه کمک ها و نظری که همیشه و علی الخصوص توی این دو سال بهم داشتی... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پارسا قربانی تاريخ: سه شنبه 3 آبان 1401 ساعت: 17:31

با سه نفر از رئیس روسا درباره رفتنم مشورت کردم و همه شون گفتن خب وقتی تصمیمتو گرفتی برو و دو نفرشون اعلام آمادگی کردن که اگر کمکی از دستمون بر میاد بگو و یک نفرشون هم که در رأس این هرم بود گفت اگر می خوای توی همین مجموعه جابجا بشی بهم بگو تا کمکت کنم، اما راستش می خوام برم و به نظرم جای من دیگه توی این مجموعه نیست، شاید بعد از انتقالم اوضاع بهتر بشه و شایدم بدتر، دکتر امروز سعی کرد بهم بفهمونه آسمون خدا همه جا یک رنگه و جای دیگه با اینجا آدم هاش فرقی نداره.واقعیت اینه سرنوشت و افکار توی برای کسی مهم نیست و کسی نیست حرفاتو گوش کنه و باهات همدردی کنه، همه به فکر دغدغه های خودشونن و در نهایت این منم که باید تصمیم بگیرم و سرنوشت خودمو بسازم.دنیای کوچیکیه، من هر روز و با هر اتفاق به این موضوع بیشتر پی می برم، این که چقدر کوچیکه و زمین خدا چقدر گرده و چقدر نشونه و علامت داخلش زیاده چون امروز قبل از جلسه ام با دکتر، جلسه خداحافظی با یکی از رئیس های قدیمم بودم، همون مهندسی که بارها و بارها بهش فحاشی می کردم و باعث حال بدم بود، همون آدمی که از اتاقش اومدم بیرون و گفتم واگذارت می کنم به خدا و همون آدمی که بیشتر از دو سال از انتقالم بهش سر نزدم و روابطم رو تا سر حد ممکن باهاش محدود کردم. آدمی که فکر نمی کردم هیچ وقت ازش بگذرم ولی وقتی شنیدم به مشکل خورده و داره منتقل میشه دل تنگش شدم و دلم یک آن براش پر کشید، دل تنگش شدم که چقدر حرص من رو خورد، چقدر نصیحتم کرد و من چقدر اذییتش کردم و آخر سر اینجوری بدون خداحافظی و با اوقات تلخی ترکش کردم، اما روزی که خبر رفتنش رو شنیدم فقط به خاطرات خوبمون فکر کردم و این که چقدر دنیا کوچیکه و چقدر ما انسان ها باید قدر همو بدونیم و هوای همو داشته باشیم وادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پارسا قربانی تاريخ: پنجشنبه 19 خرداد 1401 ساعت: 11:32

یادم نمیاد که اینجا گفته باشم دارم سریال This i_s us رو می بینم به هر حال اگر گفتم که دوباره می گم و اگر نگفتم هم که هیچ. البته بعید می دونم گفته باشم چون توی مدت کوتاهی 90 اپیزودش رو دیدم و الآن فقط 16 قسمت به پایان این سریال بی نظیر باقی مونده. واقعیتش نابودم کرده، به شدت درام و احساسی به حدی که چندین اپیزودش بغض شدیدی گلوم رو گرفته بود و داشت خفه ام می کرد، چند اپیزودش هم اشکم در مشکم جاری شد و نتونستم جلوی خودمو بگیرم.

برچسب: نویسنده: پارسا قربانی تاريخ: پنجشنبه 19 خرداد 1401 ساعت: 11:32

درد و دل...شنیدم که می گن شکر نعمت و شکرگذاری باعث فزونی نعمت میشه و این که باعث میشه خدا با آدم قهر نکنه...متأسفانه اکثر اوقات زیاد غر می زنم و شاکی هستم، خودمم زیاد متوجه این موضوع نیستم ولی گاهی اوغات از حرف اطرافیانم متوجه این موضوع می شم و سعی می کنم خودمو جمع و جور کنم، چند وقت پیش وقتی یک عکس رو توی اینترنت دیدم که یک مغازه کتاب فروشی کل مغازه اش رو پر کرده بود از کلمه "خدایا شکرت" و اون جمله کتاب فروشه که گفته بود هدفم از این کار اینه که تا حال هر چی از خدا خواستم بهم داده، روم اثر خیلی مثبتی گذاشت و منم سعی کردم تا حدودی کمتر ناشکری کنم و هر از گاهی با گفته خدابا شکرت انرژی مثبتی رو به خودم وارد کنم که واقعاً به نظرم تأثیر گذار بوده که همیشه شکر گذار همه چیز باشم.این که می گم خودم متوجه ناشکری نیستم واقعاً درسته، در این حد که چند روز پیش هم مصطفی مسخره ام می کرد سر این قضیه و یک لحظه به خودم اومدم دیدم چقدر راست می گه و از اون به بعد سعی کردم سکوت کنم و توی حرف زدنم از جملات مثبت استفاده کنم.خدارو شکر، خدارو شکر خدا همیشه نظرش بهم بوده و همیشه لطف و محبتش رو توی زندگیم احساس کردم، حالا به نظرم دارم توی کار و رفتارم با این منفی بودن و سخت گیری هام افکار خودم و بقیه رو به هم می ریزم و بیش از پیش نیاز دارم بهم کمک کنه و راه و روش درست رو بهم نشون بده، این که دیگه اصلاً و ابداً منفی نباشم و دیدم به زندگی و آدم ها مثبت بشه.می خوام عمیقاً به این برسم که واقعاً توی این دنیا هیچ خبری نیست و جز مهر و محبت و خوبی هیچی نمی مونه و تا می تونم این رفتار و اخلاق رو توی خودم پرورش بدم و رشد کنم تا در نهایت ازم چیزی جز یاد نیک باقی نمونه. امیدوارم به این آرزو و هدف برسم. Adblock teادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پارسا قربانی تاريخ: شنبه 10 ارديبهشت 1401 ساعت: 4:54

سه ماه پیش حدوداً پیشنهاد شد بشم رئیس یک اداره ای! هر چند خیلی خوشحال شدم ولی ته دل یک ناراحتی عمیقی از این داشتم که دارم تایتل مالیم رو از دست می دم و شرط گذاشتم اگر همزمان هر دو شغل رو داشته باشم قبوله، در کمال ناباوری توافق اولیه صورت گرفت و قرار شد هفته بعد که از مسافرت بر می گردم نهاییش کنیم که این مکالمه هیچ وقت شکل نگرفت و من ناراحت از این که چه اتفاقی افتاد که با من حتی بدون حرف زدن به هم زدن و رفتن سراغ مصاحبه با افراد جدید... روزها و ماه ها فکرم درگیر این بود که من مشکل دارم و ازم خوششون نمیومده که حتی انقدر براشون مهم نبودم بک کلام بهم بگن که نمی خوایمت... خلاصه گفتم شاید یه حکمتی توش بوده و بی خیالش شدم ولی هر از گاهی پشت سر مدیرمون از خجالتش در میومدم و غیبت این کار زشتش رو می کردم. امروز بعد از سه ماه ازش تفاضای جلسه برای موضوع دیگه ای کردم ولی طاقت نیاوردم و ازش اول پرسیدم چرا منو نخواستی؟ خیلی با تعجب بهم گفت که من می خواستمت و با هم توافقم کردیم ولی رئیست با معاون صحبت کرده و رأیشو زده که نری...به همین سادگی من و افکارم سه ماه بازیچه این زن حقیر و افکارش شدم و حتی نیومد بهم بگه من واست زدم و تقصیر مدیزت نبود... خیلی دوست دارم ادامه اش هم بگم تا هیچ وقت این خیانت رو فراموش نکنم ولی بی خیال فعلن حسش نیست با گوشی اومدم و می خوام بخوابم...ولی امشب با روشن شدن حقیقت بخشی از ذهنم بعد از سه ماه آروم شد. مرسی خدا ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پارسا قربانی تاريخ: شنبه 10 ارديبهشت 1401 ساعت: 4:54

صفحه بندی