202 - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 3:03
امروز اصن حس کار کردن نبود. یه روزایی دیدی فِسی اصن حس کار کردن نیست، امروز دقیقن از اون روزا بود. همه هم صبح دیر اومدن و من اولین نفر بودم. ن.ن صبحونه آورده بود و با کلی انرژی مثبت، که این اتفاق هر صد سال یه بار به وقوع می پیونده و حسین هم که دیر اومد و با هم صبحونه رو خوردیم و یه کم چرت و پرت گفتی...
198 - تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 15:38
- معمولن به اون صورت فضول و کنجکاو نیستم بیوفتم دنبال زندگی خصوصی دیگران و آمارشون رو در بیارم ولی خیلی اتفاقی بعد از این که شناسنامه و کارت ملی چند تا از بچه های دفتر رو برای بیمه تکمیلی اسکن کردم چشمم خورد به تاریخ تولد خودشون با خانوم هاشون که کمترین و بیشترین اختلاف از 6 سال شروع می شد تا 9 سال
199 - تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 15:38
ازدواج! تنها کلمه ای که فکرشم نمی کردم هرگز و یا گاه و بی گاه بیام و ازش بنویسم... رفته رفته اطرافیانم همه دارن میرن و تنهایی نسبت به قبل بیشتر و بیشتر میشه... یک به یک خبر ازدواج و نامزدی دوستان و آشنایانی که حتی فکرشم نمی کردم می شنوم و برای تک تکشون آرزوی خوشبختی می کنم... از رفیق های اصیلی که ح
191 - تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 20:04
- گاهی اوقات دلم تنگ میشه برا اینجا! به کلی دارم فراموشش می کنم. حتی این بار رمز ورود هم بخاطر نداشتم و مجبور شدم پسوردم رو ریست کنم... اینجا تنها جا برای چال کردن منه... - چقدر ذوق و شوق داشتم روزی که می خوام برم پایان دوره بیام اینجا بنویسم 50 روز پایان دوره نبود؟؟؟؟؟؟؟ و حالا 20 روز از اون روز
192 - تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 20:04
بالاخره روزی که مدت ها منتظرش بودم رسید، امروز که بیام و بگم بالاخره 21 ماه خدمت تموم شد، 540 روز روزشماری تموم شد رفت............... وقتی برگه تسویه حساب رو دستت می گیری و برای خودت راست راست بدون هیچ دغدغه ای باخوشحالی راه میری لذت بخش ترین روز زندگیه، تنها به این فکر می کنی که زود امضاء ها رو بگ
193 - تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 20:04
چند روزی می شد دلم بد هوای اینجا رو کرده بود... زندگی جاریست و می گذره و همچنان چون می گذرد غمی نیست... دقیقاً از یک روز بعد از خدمت از صبح تا شب سر کارم و خدا رو شکر ان شاء الله که همچنان ادامه داشته باشه و مشغول باشم... تجربه انجام کارای اداری و ارتباطاتم تو خدمت اینجا خیلی بکارم اومد... فکرشم نم
194 - تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 20:04
خدا رو شکر که سال 95 هم به خوبی و خوشی تموم شد و وارد سال جدید شدیم. یه جا می خوندم نوشته بود مهم نیست که ابتدای سالی که ازش هیچ خبری نداریم رو الکی جشن بگیریم و شادی کنیم مهم اینه پایان سال به خوبی و خوشی تموم بشه و جشن بگیریم. بازم خدا رو شکر که پایان خوبی داشت و ایشالا که سال جدید هم برای همه به
195 - تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 20:04
- خیلی اعصابم خرابه "الآن". - یه سری تصمیم جدی برای تجدید نظر رفتاری برا امسال دارم. متأسفانه از دروغ بیش از حد متنفرم، واقعاً بیش از حد و اونقدر که اگر عزیزترین آدم زندگیمم بهم دروغ بگه فوری از چشمم می افته و ازش تا سر حد مرگ بیزار و متنفر می شم. نمی دونم واقعاً چرا اینجوریم ولی به شدت با دروغ مخا
196 - تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 20:04
- امروز بیست و نه اردیبهشت تولد تنها دختر دایی عزیز تر از جان و روز انتخاباته. فردا همه چی مشخص میشه... - همینجوری خواستم بیام یه حرفی زده باشم خیلی وقته قصد دارم بیام ولی واقعاً انقدر خستم و درگیرم که حسش زیاد نیست. البته این کامپیوتر درب و داغونم مزید بر علته که دیگه واقعاً سرعت پاینش کلافه کننده ...
197 - تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 20:04
این روزا با روزمرگی ها و اتفاق های هر از گاهش پیش میره. گاهی اوقات فقط صبح تا شب کار و خونه هم محلی برای استراحت و خواب، گاهی اوقات هم صبح تا شب کار و بعد از اون خوش گذرونی با رفقای قدیم... شنبه رو مرخصی گرفتم و با این بین التعطیلین 4روزی خونه نشینم و برای خودم راست راست آزادانه می چرخم و صبح رو ب
190 - تاریخ: 1395/9/9 ساعت: 19:24
آبان هم گذشت… از سرعت گذر زمان مي ترسم…
181 - تاریخ: 1395/7/23 ساعت: 3:06
- نمی خوام منفی باشم یا منفی فکر کنم اما امشب داشتم فکر می کردم چقدر بد که هیچ مناسبت یا اتفاق خوبی تا به حال توی زندگیم وجود نداشته که طولانی مدت باعث خوشحالیم شده باشه. یعنی اصلن هیچ! حتی یک بیست و چهار ساعت! حتی روز تولد که برای خیلیا شاید تنها روز خوش زندگیشون باشه برای من همیشه تلخ ترین روز بود...
182 - تاریخ: 1395/7/23 ساعت: 3:05
نمی دونم این دنیا از ما چی می خواد، یا این که ما از این دنیا چی می خوایم و چرا تموم شدنی نیست! این روزها خیلی دوست دارم اینجا بنویسم، ولی از طرفی هم به خاطر گذشته های تلخی که نوشتم خیلی بدم میاد وارد اینجا بشم و دوست ندارم چیزی توش ثبت بشه. اما چه کنم که اینجا تنها جایی هست که می تونم حرفمو راحت توش...
183 - تاریخ: 1395/7/23 ساعت: 3:05
می گذره... صبح از خواب بیدار شدنای به زور... اذییت کردنا، تو مخیا، نگه داشتنای پادگان... دیر وقت خوابیدنای شب... به هر حال می گذره...
184 - تاریخ: 1395/7/23 ساعت: 3:05
اعصاب تخ_*مي. سرگيجه. حالت تهوع… حالم از خودمو زندگيو اين آدماش بهم مي خوره… يادم باشه با آدما كاري نكنم مث خودم حالشون از خودشون بهم بخوره…
185 - تاریخ: 1395/7/23 ساعت: 3:04
-خیلی دلم می خواد مرتب اینجا بنویسم اما از چی؟ از زندگی تکراری و یکنواخت این روزا؟ از آدمای تکراری این روزا؟ از کارهای تکراری؟ فکرای تکراری؟ از چی؟ حتی آهنگی هم که الآن دارم گوش میدم تکراری شده دیگه... - هنوز روزی نشده به سنگ بودن آدما فکر نکنم... خودمم آدم درست و حسابی ای نیستم اما اگر آدم خوبی پید...
186 - تاریخ: 1395/7/23 ساعت: 3:04
دیروز برای اولین بار توی این یه سال و نیم خدمتی ام مریضی ای گرفتم که از پا در اومدم، به حدی که فقط آمار و لوح رو زدم و رفتم درمانگاه پادگان و تا 12 رفتم خونه! آرزو به دل موندم یه استعلاجی بگیرم! انگار دکترها هم می دونن ما دژبان ها بدبختیم و استعلاجیمون رو قبول نمی کنند به خاطر همین استعلاجی هم بهم ن...
188 - تاریخ: 1395/7/23 ساعت: 3:04
خبری نیست... حرفی نیست... روزها طبق روال گذشته ادامه دارن و زمان جلو میره... تنها چیزی که این روزها به شدت باعث خوشحالیم شده اینه که صبح ها که از خونه می زنم بیرون دیگه نم نم هوا داره تاریک میشه و روشن نیست! به نظرم خیلی حال میده هوا تاریک باشه از خونه بزنی بیرون، از یک طرف هم به یه جایی میرسه انقدر...
189 - تاریخ: 1395/7/23 ساعت: 3:04
دوست دارم آهی بکشم و این زندگی سراسر غم و ماتم رو تموم کنم... خدا! چقدر گناهم بد و بزرگ بوده داری این بلاها رو سرم میاری؟ کی تمومش می کنی؟ تاوان یه اشتباه تا کی؟ خسته شدم... خسته...حتی توبه هم کردم... دیگه نمی دونم چطور باید فراموشش کنم؟ چیکار کنم از زندگیم بیرون بره؟ هرچقدر ازش فرار می کنم و فکرمو ...

برچسب‌های مرتبط

1812 overture | 181 cm in feet and inches | 181 fm | 1824 election | 182 cm in feet and inches | 1828 dictionary | 182 cm to feet | 182cm in feet | 183 cm in feet and inches | 1830 time