خرید بک لینک

درباره سایت

یه پسر

امکانات وب

این روزا با روزمرگی ها و اتفاق های هر از گاهش پیش میره. گاهی اوقات فقط صبح تا شب کار و خونه هم محلی برای استراحت و خواب، گاهی اوقات هم صبح تا شب کار و بعد از اون خوش گذرونی با رفقای قدیم...

شنبه رو مرخصی گرفتم و با این بین التعطیلین 4روزی خونه نشینم و برای خودم راست راست آزادانه می چرخم و صبح رو به شب می رسونم. هر چند ماه رمضون روزهای کسل کننده و سختی داره اما عاشق شب هاشم، شب هایی که اکثراً تا صبح بیرونیم و شب زنده داری می کنیم و از بودن با هم لذت می بریم...

-کار هم خوب یا بد بالاخره پیش میره. وارد شدن توی یه جمع جدید با آدمای جدید و بُر خوردن باهاشون هم برای مدتی یه جور سرگرمیه.

- خبر بد این که حسین داره از مغازش بلند میشه میره، مسخرش می کردم می گفتم حسین هر سال میگه می خوام بلند شم ولی باز می مونه اما این بار دیگه واقعاً تصمیمش جدیه و کمتر از یک هفته دیگه کار تمومه. این بار دیگه حرفای منم نتونست جلوی رفتنش رو بگیره و عزمش رو جزم کرده بره پیش باباش که امیدوارم ایشالا موفق باشه هر جا هست، اما از خاطراتمون توی این سال ها نمیشه گذشت... از آشناییمون با هم توی اون مغازه و شروع دوستیمون... از بهونه های الکی برای دیدن همدیگه توی اون مغازه و شوخی ها، خنده ها، ناراحتی هامون و... همه اینها هفته دیگه تموم میشه و برگ دیگه ای از خاطرات بسته میشه... انقدر از این موضوع ناراحتم که حتی نمی تونم جلوی خودمو بگیرم و هر بار می بینمش بهش می گم تو از اینجا بری دیگه چجوری می خوایم همدیگه رو ببینیم و اونم با همون بی خیالیش جوابمو میده می بینیم همو بابا! شبا تعطیل میشیم میام دنبالت می ریم... اما این اتفاق هم مثل سایر اتفاق ها باعث دور شدن تدریجیمون از هم میشه... به هر حال زندگی تا بوده همین بوده و فکر می کنم این فقط منم که انقدر درباره رفتن ها ناراحت میشم و باید در این مورد قوی تر باشم.

- این روزها بیشتر از هر دوره ای از زندگیم احساس تنهایی می کنم و با گذشت زمان داره روز به روز پر رنگ تر میشه...

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۶ساعت 17:25 توسط ی پسر |

برچسب: نویسنده: پارسا قربانی تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 20:04

صفحه بندی